دنیای میومی یونگ یه چیز دیگستــ با بیقه دنیا ها فرق دارهـ از دستش ندهـ

داستان بالــ هایــ فرشتهــ فصل دومــ قسمتـ سومـ

چهارشنبه 17 آبان 1396 11:15 ب.ظ

نویسندش : ~_~miomy
طبقه بندی موضوعیش: ♥بال های فرشته فصل دوم♥ ,
خیلی وقته این داستان آپ نشده
امروز آپ میشه و روز های زوج آپ میشه
روز های فرد هم برای داستان دبیرستان گرگینه ها
خب بریم سراق داستان:
داستانــــ بالـــــــهـــــآیـــ فرشتهـــــ
فصلـــ دومــــ قسمتـ سومـــــ
نویسندهـ:میومیـ یونگـ
ادامه مطلب...
-وجودت رو پیدا کن!پیداش کننننن!
از ترس نمیدونستم چیکار کنم ، جین ناپدید شده بود...
ناگهان صدایی از ته سالن به گوشم رسید:فرشته های سرخ اینجان!!!
با سرعت از روی تخت بلند شدم و به ته سالن رسیدم جایی که فکر میکردم صدا از اونجا بود
شوگا دستم رو گرفت و گفت:باید عجله کنی!اونا میخوان تورو بدزدن!جین زخمی شده و از حال رفته...اونا این بلا رو سرش آوردن باید بری داخل اتاق ته سالن و از جین پرستاری کنی!
جی هوپ هم پیشت میمونه...جین میتونه افکار سرخ ها رو بخونه و مواظبتونه...
منو برد داخل اتاق و گفت:مواظب باش اگر خواستن به افکارت نفوذ کنن فقط توی ذهنت به چیزی غیر از جواب سوالشون فکر کن مثلا آشپزی!
-باشه!
درو بست...
جین ناله میکرد:آیییی...
از شکمش خون می اومد...نمیدونستم که فرشته ها هم زخمی میشن...
پارچه روی زخمش گذاشتم و فشار دادم
جی هوپ گفت:تنها کسی که هیچ دردی رو از بین ما احساس نمیکنه منم...چون معلوم نیست چی هستم...فرشته زندگی ام یا فرشته مرگ...
بال های سفید یا مشکی؟...
جین با صدای ضعیفش گفت:نمیدونی چقدر آرزو میکردم که نتونم ذهن مردم رو بخونم...
وقتی آدمی رو میبینم هرچی توی فکرشه میفهمم...دوست دارم یه ادم معمولی شم...
آتو:حتما خیلی درد داری...
-آره درد بدیه!
-نه منظورم درد زخمته!
-آها...نه!یکم دردش کم شده فقط لطفا زیاد فشار نده!
-اوه!باشه!
جی هوپ:کاشکی هممون به زندگی عادی برگردیم...
آتو:برگردین؟
-آره...ما قبلا انسان بودیم...هیچ وقت از اول فرشته نبودیم...جز جیمین و وی که از بدو تولد فرشته بودن... وی خیلی دوست داره انسان بشه حتی از ما هم بیشتر...
-چه جالب...
-زندگی گذشته تو متعلق به ملکه خون آشام بوده!زندگی سابق منم یه چیزی توی همین مایه هاس!
جین با لحن غمگینی گفت:وقتی مادرم توی بیمارستان بود،داشت میمرد دکترا جوابش کرده بودن من توی یک تصادف مردم...فرشته مرگ بخاطر گناهام منو کشت...پدرم هم مرده بود مادرم هم چند روز بعد،بعد شنیدن خبر مرگم فوت کرد...این موضوع مال 30 سال پیشه رپ مانستر مادرم رو کشت...و منم درکش میکنم...اون دستور داشت...
خیلی داستان غم انگیزی بود...
یهویی قلبم درد گرفت چشمام رو بستم و وقتی بازشون کردم یک جای دیگه بودم
داخل یک بیمارستان
-خانم،ماسفیم ولی...ما کاری نمیتونیم انجام بدیم...تمام تلاشمون رو کردیم...
-اگر من بمیرم پسرم چی میشه؟اون فقط 16 سالشه...هیچی نمیفهمه...گم میشه...از گرسنگی چیکار کنه؟...
-اون به یتیم خونه میره،نگرانش نباشین
-چطور انتظار داری مادری به همین راحتی قبول کنه پسرش بره به یتیم خونه...اصلا میدونی علاقه به فرزند یعنی چی؟خودت که بچه نداری بفهمی
-ما کار دیگه ای نمیتونیم بکنیم
صحنه عوض شد رفتم به مکان دیگه ای...
یک پسر بچه 16 ساله اون طرف خیابون شلوغ وایستاده بود،دستش یک گل سرخ بود و یهو دوید این ور خیابون
کامیونی با صدای بوق از طرف چپ اومد!پسر سر جاش خشکش زد و کامیون زیرش کرد!
گلش افتاد جلوی پام...
رفتم جلو...بدن بی جون پسر روی زمین افتاده بود...اون...جین....بود...
لحظه ای دیگه برگشتم پیش جین...
چشمام رو بهم مالیدم و دیدم جین خوابش برده...
جی هوپ هم سرش رو به شانه جین تکه داده و چرت میزنه
جین داشت تب میکرد...
نمیدونستم چیکار کنم،صدای در اومد
جیمین بود
جیمین:زود باش بیا بیرون!
شوگا و جی هوپ جین رو بلند کردن و بردن روی تختش...
شوگا دستش رو  روی زخم جین گذاشت و فشارش داد
وقتی دستش رو برداشت دیگه زخمی نبود!
با اعصبانیت داد زدم:چرا از همون اول این کارو نکردی؟؟
شوگا:چون وقتی فرشته های سرخ هستن نباید از قدرتمون استفاده کنیم،مگر نه قدرتمون از دست  میره...سال ها پیش رپمان همین کار رو کرد و به عنوان مجازات بالش رو قطع کردن...
دور و ور رو نگاه کردم،اثری از وی نبود!
ساعت،ساعت 12:1 رو نشون میداد!!!
فقط 1 دقیقه گذشته بود؟!
جین با صدای ضعیف:نه یک شب گذشته...
به جونگ کوک خیره شدم...چهارشنبه شب بود...نوبت جونگ کوک...
رفتم اتاقش و خوابیدم،شب خواب یک کیک بزرگ صورتی رو دیدم که داشت توسط بچه ها خورده میشد!
صبح به جونگ کوک گفتم:چقدر رویای شیرینی بود!
-معلومه:)متخصص من همینه:)
از اتاق رفتم بیرون که وی رو دیدم،بهم صبح بخیر گفت...و ادامه داد:
مواظب باش...امشب شبه خطرناکیه...
ادامه دارد...
برای همایت نظر بدید



کامنتاش : نظرات
آخرین فضولی: پنجشنبه 18 آبان 1396 12:36 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30