تبلیغات
ஐدنیای یک کی پاپر و خون آشام ☯ - داستان بالــ هایــ فرشتهــ فصل دومــ قسمتـ چهارمـــ
دنیای میومی یونگ یه چیز دیگستــ با بیقه دنیا ها فرق دارهـ از دستش ندهـ

داستان بالــ هایــ فرشتهــ فصل دومــ قسمتـ چهارمـــ

جمعه 19 آبان 1396 01:02 ب.ظ

نویسندش : ~_~miomy
طبقه بندی موضوعیش: ♥بال های فرشته فصل دوم♥ ,
داستانـــــ بالـــــهآیــــ فرشتهـــــــــــ
فصلـــــــــ دومــــــ قسمتــــ سومـــــــ
نویسندهـــ:میومیــــ یونگــــ
ادامه مطلب...

با تعجب پرسیدم:چرا؟
-چون قراره یه شیطان رو ملاقات کنی:)
پشتش رو کرد و رفت...
بال هاش سفید بودن...برام خیلی خوش حال کننده بود که بلاخره دوباره بال هاش سفید شده
بهش گفتم:از اینکه بال هات سفیده خوشحالی؟
-نمیدونم...شاید آره شایدم نه...حالا که بال هام سفیدن دوباره باید جانشین انتخاب شه...
-الان جانشین جیمینه؟
-آره...
-خب اگر جانشین شی چیکار میکنی؟
-فرشته هایی که بال هاشون سیاهه...اونا رو محافظت میکنم...نمیزارم مثل خودم زجر بکشن...
-چشید که بال هات سفید شد؟
-وقتی برات اشک ریختم...
-اشک؟کی؟
لبخندی ملایم بهم زد و رفت
رفتم کنار جونگ کوک و پرسیدم:چطور شد که بال های وی سفید شدن؟
بهم نگاه کرد و گفت:خب...وقتی تو تبدیل به خرگوش شدی اون ناراحت شد و گریه کرد
راستش اولین بار بود که گریه اش رو میدیدم...بعد قلب خرگوش رو پاره کرد و...
-پس اینجوری شد...
-همه ما فکر کردیم که وی انسان میشه
-برای چی؟
-خب اون...تورو...بوسید...
-چی؟
-بخاطر همین زنده شدی و حالا اینجایی...
-من...
-تو عاشقش نبودی که انسان نشد...مگر نه میشد...
-من...از...وی...خوشم...میومد...
-واقعا؟
-آره...شبی که پیشش موندم...کل شب ازش پرستاری میکردم...
-پس که این طور...من امیدم رو از دست دادم
-چی؟
-خخخخخخخخخخخخخ!!
-...
-وای خدا خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!
-ا...
-خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
-ام...
-چقدر تو خنگی خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!
-...؟!
-من رفتم!وای خدا!
-؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جیمین اومد پشت سرم و گفت:جونگ کوک...همیشه اینطوری...
هول شدم و گفتم:اااا...بله!
-بهتره بری صبحانه بخوری
-باشه
-اگر کم و کسری داشتی بگو
-باشه
-من برم
-باشه:)
لبخند کوچیکی زد و ناپدید شد!
جی هوپ:بووووووووووووووووووو!
جیغ زدم و افتادم زمین!
جی هوپ:ترسیدی؟؟
-پَ نَ پَ!
-ببخشید میخواستم فقط یکم بترسی!
-آمممم
دیدم یکی گفت:اهم!
رومو برگردوندم و دیدم رپ مانستره!
رفتم کنار تا رد شه
غرولند کرد:امشب اومدی پیشم یه پتو با خودت بیار!باید رو زمین بخوابی!
سرم رو تکون دادم...
تاپ...
تاپ...
چرا؟...
امشب...
رپ مانستر؟
باید...
برم...
نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
ادامه دارد...
برای همایت نظر بدین:)



کامنتاش : پست ثابت بگو
آخرین فضولی: جمعه 19 آبان 1396 01:30 ب.ظ